دو شعر از وبلاگ "شبهای دوستت دارم" به بهانه تکرار نام الهه :
الهه...
چشمان شعر خیره به خطهای جاده است
دختر به شعر می رسد اما پیاده است
دختر نگاه می کند ودوست دارمش
عاشق شدن چقدر بدون اراده است
او مثل شاعرانه ترین حس عاشقی
او مثل عاشقانه ترین شعر ساده است
قلبم برای عشق به هر کار مشکلی
با یک غرور له شده گردن نهاده است
وقتی که نیست چشم پر از انتظار من
پشت تمام پنجره ها ایستاده است
آه ای خدا چگونه بگویم که کافرم؟
آه ای خدا ! خدای من اسمش الهه است!
از دست عشق قافیه را باختم ولی
شعرم به اسم کوچک او تکیه داده است


الهه ناز
غزل بخوان و کنارم بمان الهه ناز!
که جز تو هیچ ندارد جهان الهه ناز!
بیا که با تو برقصم به ساز مولانا
بیا دوباره بخواند بنان الهه ناز!
زمانه ای که به وفق مراد بعضی هاست
نبوده با دل ما مهربان الهه ناز!
هزینه ای است که باید به شب بپردازم
اگر رسیده ام اکنون به جان الهه ناز!
زمانه خواست که در زندگی اضافه کنم
به درد عشق تو اندوه نان الهه ناز!
چقدر خانه بی پنجره مرور کنم
چقدر آدم بی آسمان الهه ناز!
چقدر گم شدن از خاطرات بی دفتر
چقدر خاطره بی نشان الهه ناز!
مرا درون غزلها به خاک بسپارید
مرا که مرده ام از دستتان الهه ناز!
و بعد پای مزار غریب و خلوت من
به جای فاتحه تنها بخوان الهه ناز
مرتضی دهکردی
شاید طبیعی باشد که دلم بخواهد این شعر را علیرغم اینکه هیچ ربطی با شاعرش و خودش ندارم ... در وبلاگم بنویسم... و چشمهایم را ببندم و فرض کنم کسی این شعر را برای من گفته است...
شاید طبیعی باشد که دلم بخواهد کسی این شعر را به من تقدیم کند ... حتی اگر آن کس خودم باشم...